دفتر خاطرات4

انقدر نگو"غم تو که چیزی نیست"

انقدر غمم را تحقیر نکن!

انقدر غمم را وزن نکن!

من نوزاد معتاد یک کولی یا دخترک سر چهار راه یا مریض سرطانی روی تخت بیمارستان نیستم که غمم را با آنها میزان میکنی!

من.....منم....و غم من...همانست که اندازه من است!

نه من این آدمهای بدبخت را میفهمم و نه آنها بدبختی مرا!

اندازه اش مهم نیست!همین که شکلش فرق دارد فهمش هم فرق دارد!همانطور که تونمیفهمی!!!

دیگر غمم را تحقیر نکن!همین هم در قلب من جا نمی شود......!

22/اردیبهشت/92

/ 1 نظر / 7 بازدید
m.s

غمت را تحقیر نمیکنم حرف دلت را میفهمم و میدانم چه می گویی، میگن خدا هر دردی رو به اندازه وسع فرد میده، حتما دختر سر چهار راه نمی تونه غم تو رو تحمل کنه ،می دونی آدم ها هیچ کدوم راضی نمیشن غم های همدیگر رو با هم عوض کنند، هر آدمی غمش برای خودش اندازه یه دریاست ولی اگه همین ناراحتی رو بخوای به کسی بگی باور نمی کنه و بهت می خنده هر کسی برای خودش یه مشکل بزرگ داره که فقط خودش می تونه تحمل کنه روز ها میگذره مشکلات هم خود به خود تموم میشند فقط ما آدم ها فکر میکنیم فردا قراره یه اتفاق وحشتناک بیفته ولی همون فردا شب میشه و جاش رو به فردای دیگه می ده و اتفاق خاصی نمیافته پس بیا سخت نگیریم که زود بگذره