آویــــــــــــــــــــــــز فصــــــــــــــلی...

خیلی وقت است چیزی ننوشته ام....چیزی نکشیده ام....چیزی نخوانده ام....نمی دانم چرا انگیزه و اشتیاقم را برای اینجا از دست داده ام؟....چرا کم رنگ شده است اینجا؟...اتفاقی که اصلا دوست ندارم بیفتد دارد میشود انگار....

شاید...چون....فانتزی های دوست داشتنی و رنگی رنگی ام دارند جایشان را می دهند به دغدغه های خسته کننده خاکستری.....همان تصویر سیاه و سفید دیگران...شاید دارم همین می شوم کم کم.....

شاید به همه چیز هایی که از اینجا می خواستم رسیدم...یا شاید به هیچش نرسیدم....و یا شاید دلیلی ندارم دیگر....

ولی شاید هم دارم به نگاه خاکستری آدم ها عادت می کنم...و رنگها دارند قدرتشان را از دست می دهند....نمی دانم عمق فاجعه چقدر است اما با این حال هنوز هم دلم از آن قوطی های گل گلی فلزی می خواهد....آن عکس های رنگی و مناسبتی...و حتی آویز های فصلی دستی و عروسک های پارچه ای عجق وجق............هنوز هم دلم یک چیزهایی می خواهد انگار...........

مراقبـــــــــــ رنگهای زندگیتان باشیــــــــــد....

پ.ن:همین الان متوجه شدم یکی از اصلی ترینِ آن شایدها مربوط به صداکردن های ممتدِ مادر قشنگم به محض ورود من به نت است که این یکی هیــــــــــــچ جوره حل شدنی نیستــــــــــ.....

پایـــــــــــزتون مبارکــــــــــــــــــــــ

/ 5 نظر / 27 بازدید
Mr. Fredickson

سلام. ای بابا !‌ من فکر می کردم من افسردگی فصلی دارم اما همه تو این فصل مثل اینکه خاکستری می شن. زندگی در لجظه است!‌ به جای فکر کردن به دغدغه های حل نشدنی آینده بهتر هست از همین صدا کردن های مادر یا از رنگ نارنجی و هوای سرد پاییز لذت ببرید یا چیزایه کوچیکه دیگه و یا نقاشی های قشنگتون. امیدوارم حالتون خوب باشه و یه وخ خواب رفتن از این جا به ذهنتون خطور نکنه اگه شما هم برید دیگه خواننده وبلاگم از دو نفر به یک نفر تقلیل پیدا می کنه.[ناراحت] هرچند من بیشتر مشتاق پست های جدید شما هستم.

آسمان

نوشته ت خیلی دلنشین بود... سرشار از احساس... مرسی مریم جان ..بعد از مدتها با دست پر برگشتی [ماچ]

زهرا ق

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده... برای شیطنت های بی وقفه بی خیالی هر روزه ناز و کرشمه من و آینه خنده های بلند و بی دلیل ... برای آن احساسات مهار نشدنی... حالا اما دخترک حساس و نازک نارنجی درونم جه بی هوا اینهمه بزرگ شده حالا اما به سخت شدن هم رضا نمیدهم به سنگ شدن می اندیشم اینگونه اطمینانش بیشتر است... جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است... این روزها لحن حرفهایم آنقدر جدی شده که خودم هم از خودم حساب میبرم در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی اکتفا میکنم . جه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم.... همین که پیش اسمت می نشیند تمام سرخوشی و بی خیالی ات را از تو میگیرد و به جایش وزنه ی وقار و متانت را روی شانه ات میگذارد .... نه اینکه اینها بد باشد ...نه... فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود که دخترک حساس و شیرین رونم زیر سنگی بمیرد....

زهرا ق

منم دلم برررررراااااات خیییییییییییلی تنگ شده[گریه] پس کی میای ؟؟؟؟ مررریم یادش به خیر بچه بودیم وقتی بعد از چند ماه همدیگرو میدیدیم از دور میدوییدیم همدیگرو بغل میکردیم... خجالت نمیکشی اینقدر ازم دوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد مثل قدیما خودم و خودت یه خونه چادری خوشگل درست کنیم و دوباره غرق رویاها و آرزوهای شیرین و کودکانمون بشیم ...و وقتی شب شد مثل همیشه بهت بگم: مرررریم هر کی زودتر به صبح رسید.... و تو مثل همیشه عین خرس خوابت ببره و من ساعت ها نگات کنم و به این فکر کنم که عجب اشتباهی کردم این حرفو زدم حالا باید تا صبح تنها بشینم.... وقتی هم صبح شد با کتک از خواب بیدارت کنم که با هم بازی کنیم... آخ آخ یادته شبایی که خونتون میموندم وقتی میترسیدم خودمو میکشتم بیدار نمیشدی اصلا نمیفهمیدی واااای چه کابوسی بوووود ...واقعا چرا اینقدر خوابت سنگین بوووود؟؟؟؟؟؟؟ [عصبانی] الان که فکر میکنم میبینم اصلا هم دلم برات تنگ نشده...خوشم نیومد ازت بدو برو... . . . . . . . . . . . . . مررررررررررررررررررررررریم خب دلم برات تنگیده زیادتا [گریه][ماچ][ماچ]

زهرا ق

هنرمند من نقاشی هات مثل همیشه فوق العاده ست.... ببخش که دیر به دیر سر میزنم. توووووووووووو عزیز دلمی[ماچ] شب بخیر من گلی جیگر عسل مسل راستی ببخشید شارژ نداشتم ج اس ام استو بدم[ماچ][ماچ]