دفتر خاطرات 13

دلم می خواد برم کتابخونه.....

ولی اگه اونجا کلی آشنا ببینم....اونوقت یا باید باهاشون سلام علیک کنم و احوالپریسیای اَلکی و چی کار کردی و الان کجایی و.....خلاصه شرح حالم و واسه یارو بکشم وسط....

یا اینکه خودم و بزنم به کوچه علی چپ و آسه برم آسه بیام و هی با هزار نفر چشم تو چشم بشم و با پرویی تمام به روی خودم نیارم....که در هر صورت خیــــلی ضایع اس!!

می خوام تنها باشم خــــــــــــــوب....دیگه چه کتابخونه رفتنی....

همیشه دوس داشتم بعد کنکور یه روز بیام و با خـــــیــــــــــال راحتو بدون استرس بین قفسه ها بگردم و هرچی دلم خواس بخونم...

دلم کتــــــــــابخونــــــــــه می خـــــــــــــــــــواد خـــــوبــــــــ.....اَه....

/ 3 نظر / 10 بازدید
دیدر

ازهمون کارایی هست که دوست داشتی بعد امتحانات انچام بدی و بعد نرفتی سراغش؟؟؟؟ یه سر رو اجم بده،یه ساعتی که احتمال میدی خلوته. حس خوبی به آدم دست میده

M.r Fredickson

[نیشخند]دلم می خواد مثل شما خوش سلیقه باشم توی دست خطم و نوشتنم. جدا تو کتاب خونه این همه آشنا مگه پیدا میشه! هرچند تو دوران کنکور که پارسال می رفتم کلی بود اما به غیر اون منم تاحالا کتاب خونه نرفتم. البته هرروز که میرم سر کار از کتاب خونه مورد علاقه ام رد میشم اصلا یه جای خاصی هست. خیلی فاز می ده . می خوام واسه ارشدم دوباره برم اونجا و درس بخونم. یه سوال چرا معماری یا هنر نخوندی؟ [نیشخند] اصلا جرا تجربی رفتی. حیف این همه استعداد نیست .... واقعا من خیلی لذت می برم از نقاشیات.

آسمان

منم دلم میخواد برم کتابخونه[بغل][گریه]