یکــــــــ روز....یکــــــــ خانه...

خانهء ما...دوست داشتنی نیست....وسایل گران قیمت ندارد...سقفش نــــــــم کشیده...دیوارهایش سیاه شده...ترکـــ خورده......

خانه ما خـــــــوب نیست امّا.....من دوستش دارم چون تو هستی...هر جا که شما باشید دوستداشتنی می شود....

من,در همین خانه کنار شما چایِ داغ خور شدم.....همین خانه را بارها با هم تمیزش کردیم و هــــــــی قُــــــــر زدیم به در و دیوارش....همــــین خانه که دوستش نداری....همــــــین خانه یک روز می شود خاطره های جوانی من.......یک روز همهء کارهایی که می کردیم می شود فعل گـــذشـــــــته...و من لبخـــــ:-)ــــند می زنم هر بار,اگر با سویِ چراغ زردی, یاد لامپ 100 آشپزخانه بیاُفتم...لبخند میزنم وقتی بـــــــوی این خانه بشود خاطــــره.....صـــــــدای کولر و چک چک آبهایی که باران پاییز را می آورد توی کاسه هایمان و من اما لبخـــــــــند میزنم وقتی یادم میاُفتد.

لبخند میزنم وقتی بــــــــــاد بیاید و پرده ها را بهم بریزد و من یــــــــــادِ پردهء مـــــــــوروثیِ آشپزخانه بیاَفتم که به زحمت چینش می دادی و بــــــــــاد همه اش را خرابــــــــ میکرد........حرص می خوردی دُرُست,امّا من,می خندم وقتی یاد این خـــــــانه بیاِفتم بعــــــــــدها......

یاد کمدی که برایمان خریدی و بعد ها قسمتش کردیم با هم,یاد میــــز ناهارخوری....میز تلوزیونی که چقـــــــــدر چشم مالیدیم برایش...یاد سوغاتی های سفر های مشهدمان که آویزان دیوارهای سیاهش کردیم....کیک هایی که خوردیم,تولد های خودمانی که گرفتیم,مریــــــــض داری هایی که کنار هم کردیم و غــــــم هایی که با هم خوردیم امّا زنده ماندیم کنار هم......

خانه ای که در آن مدسه ام را تمام کردم و دانشــــــگاه رفتم,یک خانهء بــــــــــــــــزرگ حیاط دار با درخت های گوجه سبز و گلابی و بوته های رُز نیستـــــــــ...خانهء کوچکــــــــــ بی حیاطیست که بــــــــــــوی باران نمی گیرد,اما یقیــــــــناً بـــــوی تـــــــو را می گیرد وقتی یـــــــــادم بیاُفتد بعد ها همیــــــن خانه را......

این خانه را دوست نداری می دانم....اما برای مــــن پــــر از خاطرات بــــــــودن توست....پــــر از جـــــــــوان ترین روزهــــــــایم کنار تـــــو..........جایــــــــی پر از تــــو,که همـــــــــــه چــــــــــیزش را با من سهیمی,چـطــــــــــــور می توان دوست نداشت؟؟؟هان؟!!

 

پی نوشتِ شبِ بیست و یکمِ رمضان:

"در خانهء ما رونق اگر نیست صـــــــــفا هستــــــ

امّا کسی از بنده نپرسیده چـــــــــــــرا هستـــــــ

کمبــــــــــود نداریم در این خـــــــــــــانه که هر قدر

لازم بشود داخل این خــــــــــانه هـــوا هستـــــــــ

صــــــــــــد شکر خدا را که در این خانه شب و روز

هرچند غذا نیستــــــولی میل غذا هستــــــــ

ما بندهء اوییم نه بند شکم خویش!

خرما هم اگر نیست,غمی نیست,خدا هستـــــ!"

خـــــــــــدا هستـــــــ

کتاب اشعار طنز "فیض بوک"ناصر فیض

 

 

 

/ 6 نظر / 22 بازدید
Masoud

خدا مادر محترمتونو حفظ کنه و انشاءالله سایه شون همیشه رو سرتون باشه. مادر واقعاً وصف نشدنی هست محبت و مهربونیش. واسه کی بوده این نقاشی قدیمی به نظر میاد.

آسمان

خیلی خیلی زیبا نوشتی... یه روزی همه چی واسمون جذاب میشه و پر از خاطره ..[قلب] خدا مادرت رو حفظ کنه[قلب][ماچ]

عاطفه

مریم خیلی ها حسرت این همه گرمیه کناره هم بودنتونو میخورن...قدرشو بدون دوسته من:)

Mr. Fredickson

منظورم این بود که خود نقاشی به نظر قدیمی میاد چون کیفیتش مث نقاشیهای دیگه تون بالا نبود نه اینکه خونه قدیمی باشه. و اینکه نه تنها در کلبه شما رونق اگر نیست صفا هست بلکه در وبلاگ شما هم این ضرب المثل صحت داره و با صفاس.[مغرور][گل]

زهرا

سلام!!! وای چه قدر خونتون رو قشنگ کشیدی!!! . . . . . . . تازشم خونتون کلی حس خوب به آدم میده!!!(البته با وجود اونایی که توی خونه اند)[لبخند][گل][قلب][چشمک]

دیدار

خیلی خیلی قشنگ بود نوشتنت از نقاشیت بهتره