دفتر خاطرات 11

امروز هوا ابریست...از آن هواهایی که کشته مرده اش بودم...قبل تر ها لنگار بیشتر حواسم بود...قبل تر ها..هوا که عوض می شد حال من هم عوض می شد...

امروز دلم برای هوای ابری سوخت...بی محلی هایم دلخورش کرده بود انگار...بد نگاه می کرد آسمان...فهمیدم...که یادم رفته...قبل تر ها برای هوای ابری نقاشی می کردم...که یادم رفته امروز پنجره را باز کنم و بگویم:وااای چه هـــــــوایـــــی!!

امروز هوا دلش از من گرفت و من...دلم از...خودم....

گاهی فقط می دوم تا درها را باز کنم و یادم می رود آمده ام تا گاهی پنجره را باز کنم و بگویم:وااااااااای چه هـــــــــوایــــــــی!!!!      

(29/آبان/92)

/ 2 نظر / 21 بازدید
دیدار

خوبیش اینه تو حلق من نمی تونی بیای پس هرچی بخوم می تونم بگم [شیطان]

آسمان

[ماچ][قلب][بغل]