گنجشکک اشی مشی...

بابا لنگ دراز...


زندگیم به جایی رسیده که مجبور به انتخابم از آنچه که برایم مانده....این...اجبار است و نه خواستن!

چیزی که می خواهم یک بابا لنگ دراز است!!

نه برای بابا بودنش که خودم یکی اش را با همه خوب و بدش دارم.

برای سکه هایش...متاسفم اما...من بابا لنگ دراز را برای پول هایش می خواهم....!!!

اینها مثل انشاء های جودی تاثیر گذار نیستند...اما...بابای عزیز تو به اینها نگاه نکن به چشمانم نگاه کن...ببین...آنجا پر از بادکنک های رنگیست...اما...چه فایده...همه اش باد هواست....هوا...من نتوانستم بادبادک بخرم...!!!!

بابای عزیز متاسفم که فقط سکه هایت را می خواهم...متاسفم که من به اندازه ی جودی خوب و قدر شناس نیستم....

من خود خواهم....بچه ای که هر رووووز فقط به بادکنک هایش فکر می کند....

9/شهریور/92

تاريخ ۱٠ شهریور ۱۳٩٢سـاعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ نويسنده مریم نظرات () >|

MisS-A