گنجشکک اشی مشی...

تکه ای از من...


 

گاهی آنقدر دلم هوایتان را می کند و آنقدر دلم می گیرد که خدا را به خاطر نداشتنتان نمی بخشم!و گاهی فکر می کنم اگر بودید باز همین قدر دوستتان داشتم؟؟؟آنقدر جایتان خالیست که هیچ مادر بزرگی حتی مادر بزرگ خودم و هیچ پدر بزرگی جایتان را نمی گیرد.

گاهی آنقدر دلم از نداشتنتان می گیرد که چشم دیدن هیچ کدام از نوه های دنیا را ندارم!

هنوز هم تصویر آن کوچه ها,آن حیاط و آن خانه برایم کاملا زنده است!آنقدر از فراموش کردنشان وحشت دارم که همواره در چشمانم حضور دارند!

من بوی آن کوچه ها را حس می کنم!تکه ای عظیم از من در آن کوچه ها جا مانده!

وقتی از آنجا جدا شدم حس جدایی مادر از فرزند را شاید نه,حس عمیییق دوری از وطن را داشتم!!در اینجا زندگی کردم ولی هرگز خودم را مال اینجا ندانستم!چیزی از من آنجاست که قیدش را زدن ممکن نیست!از کنترل من خارج است!

من هنوز هم با شما در آنجا زندگی می کنم.از کلاس به آن خانه بر می گردم!با شما نهار می خورم!با شما روی ایوان راه می روم!گوجه سبز و توت می خورم!شکوفه گیلاس می چینم!باغچه آب دادنتان را نگاه می کنم و شبها هنوز پاهایتان را می مالم و با چادر نمازتان نماز می خوانم!!

تصاویر آن خانه آنقدر برایم زنده است که ترک کاشیها و نقش آجر ها و  صدای در آهنی و حتی درز دوخته رخت خواب را هم به وضوح می بینم!

آن خانه براییم"یاد"نیست!آن خانه برایم"بود" نیست "هست" است.من هنوز با شما زندگی می کنم!شما را نمی دانم.....من از آن کوچه ها جدا نمی شوم!

تکه ای از من آنجاست...و شاید هم...تکه ای از من ...اینجاست فقط!!!!

 

دومین سحر رمضان92

تاريخ ٢۱ تیر ۱۳٩٢سـاعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ نويسنده مریم نظرات () >|

MisS-A