گنجشکک اشی مشی...

فکر کنم فهمیدم مشکل از کجا بود!


از سرخوشی...همه چی آرومه....من چقدر.....خوشبختم(؟)....

...........

آروم نیست...نه حالا....

سرم پر شده از خیال....از داستان.....

گمانم حالا می فهمم....

خسته ام دوباره........خستگی خیالات رو زیاد می کنه؟!!

خیال مثل مردابه.....نه.....مثل خوابه....

وقتی خیال می بافی آرومی,مثل خواب.

وقتی می خوابی که,خسته ای,مثل خیال.

وقتی توی مرداب فرو می ری که,دست و پا بزنی....

خواب عمیق با دست و پا زدنن جور نیست...خیال مثل خوابه.

خسته که باشی,زیاد فکر میکنی....زیاد خیال میکنی.

بی حوصله که باشم,دلم....خواب می خواد....شاید برای فکر نکردن....شایدم برای فکر کردن امّا.....نه به حقیقت....نه آنچه که هست.....برای احساس آنچه که نیست.....برای فرار کردن از واقعیت هایی که دوباره خسته ات کرده....

خواب هر چه عمیق تر می شه....آرام تر میشی....دورتر میشی....

خیال که عمیق میشه,فرار آسون میشه و برگشتن سختـــــ.....

خسته که میشم....داستانها زیاد میشن....شاید....خیال از احســـــــــــــاس محافظتــــــــــ میکنه؟؟!

خیال میکنی...فکر میکنی....بیشــــــتر...می خوانی...می کشی....می نویسی...کمتر حرف می زنی,بیشــــــــتر فکر میکنی,بیشتر خیال میکنی.....بیشتر دور میشوی...از همه....از مسئولیت ها بیشتر.....از تمیز کردن ...از شستن...از درس خواندن....از کار کردن.........گمانم,شاعر ها اینگونه شاعر میشن!!!

خــــــــــوب نیستـــــ....کارهات که روی زمین بمونه,همه آسی میشن.....شاید عصبی هم شدی.......فکر کنم اینجاست که بعضی ها به خواب عمــیــــــــــــــق فکر میکنن....

+خیال ها خوب اند.....قشنگند....مثل رویا,خواب.............خیال ها بد اند....امّا......نقاشی خوب استــــــــــ....

سرم پر از داستانه......و درس ها روی زمین ماندن.....!

تاريخ ۱٤ دی ۱۳٩۳سـاعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ نويسنده مریم نظرات () >|

MisS-A