گنجشکک اشی مشی...

....


لوگو داستان رو توی وب بچه ها دیده بودم!اون موقع نمی دونستم چیه!بعد تر ها هم که فهمیدم جذابیتی برایم نداشت!

قبل تر ها که از جلوی کیوسک روزنامه رد می شدم چند بار چشمم بهش افتاد حتی یک بار هم برداشتمش و ورقی زدم و دوباره گذاشتم سر جایش!کنجکاویم را تحریک کرده بود اما اشتیاقم را نه!

چند وقت پیش شماره ی یلدایش را از دوستی گرفتم!نمی دانم چرا شاید چون دلم کتاب می خواست و نداشتم!!خلاصه توی یکی از آن شب ها که هوا ناجوانمردانه سرد بود و از کنار شوفاژ نمیشد جم بخوری...رفتم زیر پتو و.....ورقــــــــش زدمروایت 1:شب و روز...

حسش؟؟!....مثل چایی داغ در  آن روزهای سرد!!!

انقدر گرم که دلم می خواست تا صبح کنار خودم بخوابانمش...      همین!!

 

پ.ن:این روزا بیشتر از اینکه بِکشم,می نویسم!!اصــــلا حس خوبی نسبت به این تغیـــــیر ندارم...

 

 

 

 

تاريخ ٢٧ بهمن ۱۳٩٢سـاعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده مریم نظرات () >|

MisS-A