گنجشکک اشی مشی...

کدو شاه....


 

 

 

 

 

     کدو شاه عزیز من همان است که یک بار وقتی بچه تر بودم از خانه ی خاله جان آوردم که بخوانم....آن موقع ها که جوّ کتاب خوانی ام زیاد بود و یکسره رمان می خواندم....البته رمان های حسابی هاااا...نه از این موءدب پور ها!!

اما آن موقع(!)خیلی حال نکردم...اصلش حوصله ام سر می رفت ازش...این شد که شاهنشاه کدو شاه دست از پا دراز تر به کمد کتاب های خاله جان برگشت!

اما این تابستان...وقتی که دیگر جوّ کتاب نداشتم و دلم یک دنیا برای یک کتاب غیر کنکوری تنگ شده بود...همینطور که جلوی کمد کتاب های خاله جان با خاطرات بچگیم عشق بازی می کردم  دوباره کدو شاه جان را یافتم...ووووواین بار...این بار که کمی از آن سالها گذشته بود و کمی هم فهیم تر شده بودم...حس کردم(!) باید این کتاب را بخوانم...والبته بدلیل مشغله های اَخیر(!)فعلا فصل های اولش را خوانده ام فقط...و پشیمان می شدم روزی اگر نمی خواندمش....

 

پ.ن:آدم ها طرز فکرشان عوض می شود مثل ذائقه شان و ذائقه شان مثل طرز فکرشان و حتی مثل احساسشان....وچه بد میشد اگر عوض نمی شدیم...

تاريخ ٢٠ مهر ۱۳٩٢سـاعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده مریم نظرات () >|

MisS-A